العلامة المجلسي
64
حياة القلوب ( فارسي )
را تجربه كرديم واز تجربهء خود گذشتن طريق عقل نيست ، رسولي بسوى اين قوم بفرست واز ايشان طلب طلح بكن وخبر فيل را مخفى دار كه باعث جرأت ايشان نشود وبگو به عدد آنچه از مردان ما تلف شده است از قوم خود به ما بدهند وآنچه از كنيسهء ما فاسد كردهاند تاوان بدهند تا ما برگرديم . چون رسول أبرهة به نزد اسود آمد ورسالت أو را گفت ، وآن رسول مردى بود به شجاعت معروف و « حناطه » نام داشت وبسيار به شجاعت خود مغرور بود وبا لشكرها به تنهائى مقاومت مىكرد وخلقتى مهيب داشت ، اسود به أو گفت : تو رسول من باش بسوى اين گروه شايد به سبب تو ميان ما وايشان صلح شود . حناطه گفت : مىروم واگر قبول صلح نكنند سرهاى ايشان را به نزد تو مىآورم . چون حناطه به مكة آمد ونظرش به عبد المطّلب افتاد دهشتي عظيم بر أو غالب شد وبر خود بلرزيد وساكت ماند ؛ عبد المطّلب فرمود : به چه كار آمدهاى ؟ عرض كرد : اى مولاي من ! بر أبرهة فضل شما ظاهر گرديد وحرم را به شما بخشيد واز شما طلب مىنمايد كه ديهء آنها كه كشته شدهاند بدهيد يا مردانى چند به عدد آنها از قوم خود بدهيد وقيمت آنچه در كنيسه تلف شده است تسليم نمائيد تا لشكر را برگرداند . عبد المطّلب فرمود : ما هرگز بىگناه را به عوض مجرم مؤاخذه نمىكنيم ؛ عادت ما امانت وعدالت است ودست خود را پيوسته از ستم بازداشتهايم وخلاف فرمودهء خدا نمىكنيم ، وامّا آنچه در باب كعبه گفتى ، من گفتم كه آن صاحبي دارد كه قادر است دفع ضرر از آن بكند ، واللّه كه هيچ پروا نمىكنم از أو واز خيل وحشم أو . حناطه چون اين سخنان بشنيد در خشم شد وقصد هلاك آن حضرت نمود ، عبد المطّلب گريبان أو را گرفته بلند كرد وبر زمين زد وفرمود : اگر نه تو ايلچى « 1 » بودى الحال تو را هلاك مىكردم . پس حناطه بسوى اسود برگشت وگفت : به اين گروه سخن گفتن فايده ندارد ومكة
--> ( 1 ) . ايلچى : سفير ، فرستادهء مخصوص . ( فرهنگ عميد 1 / 326 ) .